خلاصه رمان 💙:
اون فکر میکرد ممکنه اذیت بشه، و در واقع مردن یه عذاب بود. احساسی مثل این داشت که انگار کل وجودش کش میومد و به اشکال مختلف پیچ میخورد و از داخل وجودش مکیده میشد. تاریک بود و تاریکی مثل یه دیوار روی سرش خراب میشد. محکم و غیرقابل شکستن بود. داخل تاریکی رو نگاه کرد و مثل این بود که انگار دقیقاً لبهی یه پرتگاه توی کیهان وایستاده بود و به داخل "هیچی" زل زده بود. سکوت کر کننده بود و باعث میشد بخواد جیغ بکشه.
صدای کوبیده شدن چیزی میومد. صدا به داخل تاریکی رسوخ میکرد. درحالیکه هوای داخل ریههاش ازشون بیرون کشیده میشدن مثل یه بادکنک که فشرده شده باشه، خالی از هوا میشدن. وقتی توی آسمون بالای درختا ظاهر شد شاخهها مثل دستایی که سعی میکردن از افتادنش جلوگیری کنن بهش چنگ مینداختن. مثل یه سنگ میافتاد، درحالیکه داشت به سمت زمین جنگل زیر پاش سقوط میکرد توی یه مسیر بریده بریده بین درختها و شاخهها میافتاد.
دختر جوان به زمین افتاد، کلهش به زمین پوشیده از برگ کوبیده شد و بهخاطر برخورد شدید و دردناکش با زمین، سرش کمی از سطح زمین بلند شد. نالهای سر داد، دستاش رو روی صورتش گذاشت و به پشت خوابید. چشم باز کرد و متوجه شد یهچیزی اشتباهه. دستاش که روی صورتش گذاشته بودشون طبیعی بهنظر نمیرسیدن. دختر جوان انگشتهای دست راستش رو شمرد: یک، دو، سه... سه تا!
برچسبها: جسم مرده, شب مرده, فرشتگان مرده, مجسمه های مرده
.: Weblog Themes By Pichak :.
